جنگ ها و جنگجویان

داستان های اکشن

جکسوس و جکیجان

روزی برای انثر جنگ یعنی گاداوار نامه آمد :

*******************************************************

تو باید با شیطان بزرگ بجنگی اگر او بمیرد جازبه ی هوا بیشتر می شود

و سنگ ها روی هوا روی زمین می افتند چمن ها از زیر زمین در می

آیند و طبیعت زنده می شود و انثر دوستی که ماننده تو زنی مهربان است از زندان یخی نجات داده می شود

*******************************************************

گاداوار با خود گفت ارزشش را دارد ولی مگه من زنم که می گوید

ماننده او زنی مهربانم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 12:45  توسط سینا  | 

جک

روزی سه نفر  می خوا هند بروند  مسافرت . یکی می گه مشکلی  وجود ندارد .

دومی می گه نه فقط مجبوریم ما پوشکت رو عوض کنیم .

- چی

-شوخی نکردم سفر سه روزست

the benchwarmers, comedy, sports, film review,

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 16:23  توسط سینا  | 

برای خنده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 8:21  توسط سینا  | 

سخن رانی

تمام فیلم های ما به پایا ن رسیده و به زودی قالب و چیز های دیگر

تغیر می کند از این که فیلم ها نیم تمام تمام می شود بسیار

ناراحتم

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 13:56  توسط سینا  | 

شرک قسمت پنج

روزی شرک و خره خیلی خسنه بودن . خره به شرک گفت می شه یک پیتزا بدون سس بدون قارچ بدون

دارچین و بدون آناناس سفارش بدی.

شرک گفت باشه رفتم . شرک زنگ می زند به یک پیتزا فروشی که رفت و برگشتش مجانی است

و فقط پول غذا را می دن . شرک گفت سلام  می شه دو تا پیتزا با سس و دارچین و آناناس و همین

طور با قارچ سفارش دهید ................. ایول پس به خیابان شلیک طبیعی  و کوچه ی 43 بفرستید

بعد از چند دقیقه غذا آمد خره گفت وای شرک این برعکس حرف های منه . شرک گفت آره

- خیلی نامردی

-شب بخیر و معضرت هه هه هه

بعد فردا صبح شرک بیدار شد .

گربه گفت شرک خره نیست ولی یک نامه گذاشته.

شرک گفت نوشته من بخاطر کار تو از خانه بیرون رفتم و دیگه بر نمی گردم. توی جنگل دنبالم نگردید چون

آن جا نیستم. شرک گفت اوی پس حتما همون جاست

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 20:59  توسط سینا  | 

حرف های من

از شما ممنونم که به من نظر دادین

من از احمد و عمم خیلی تشکر می کنم که به من نظر دادن و از کسانی مثل برادرم پدرم و مادرم و...

ممنونم مخصوصا خیلی خوشحالم که حتی بچه ها انسان ها و حتی عمم هم به وبلاگم سر می زند از شما ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 9:24  توسط سینا  | 

شرک - قسمت چهار

روزی شرک و خره و گربه در خونه نشسته بودن . نا گهان شرک از خانه بیرون رفت اما کسی به آن حمله کرد

و آن را تناب پیچ کرد و گفت شاید من یک بز باشم اما دیو بیچاره نیستم یک ساعت دیگه هم عقابی می آید و تو را می خورد و

می خورد و نصوش  را به من می دهد 

گربه با گوش های تیزش این حرف ها را شنید و 

پرید بیرون از خانه

گربه سریع به شرک نزدیک شد اما عقابی دید

گربه سریع طناب شرک را باز کرد و و در رفتن زیر درختی عقاب که چیزی ندید به بز گفت کو این که یک طناب پاره است . بز گفت نه حتما در رفتن

- خب چه بد پس خودت را می خورم. بعد عقاب بز را خورد و رفت . شرک هم از گربه تشکر کرد 

ادامه دارد.............


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 8:17  توسط سینا  | 

شرک - قسمت سوم

شرک گفت نه نرو لطفا

خره گفت می خوام به همه بگن چه دوستی دارم

- باشه ببخشید

-دیگه  دیر است . بعد خره چشمکی به شرک زد و رفت جلوی آیفن

سلام می خواهم رازی را به شما بگم

شرک شش ماه است حمام نرفته و از سی و چهار نفر جیب زد است و

۲۴ روز است که مسواک نزده و بلاخره امروز با گل یک مسواک زد است

و تا بیست و هزار و شست و دو  بیشتر بلد نیست بشمارد

شرک گفت تو خیلی بی سوادی که بجایی که بگی هزار بیست و دو می گی....

خره گفت ببخشید راستی شرک خیلی پاش بو می ده

شرک با خودش گفت او می خواهد جیب این هار بززند گرفتم .

شرک رفت کنار خره و بهش گفت بیا یک حرکت با حال کنید .

تا بخندن ........... سلام به دوستان من با ان بشکه ی هزار لیتریم می خوام بپرم روی این خر ببینید

بعد گربه آمد و گفت سلام به هم گی

و تو گوش شرک گفت با این یکی حرکت حتما جیبشون را می زنیم

همه داشتن برای گربه دست می زدن. گربه گفت سلام ببینید دوستان به من نگاه کنید

بعد همه به خره و  شرک و گربه  پول دادن و دست زدن 

ادامه دارد . .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 18:10  توسط سینا  | 

شرک - قسمت دوم

روزی شرک داشت با خره حرف می زد

- سلام خره

- خیلی بی ادبی شرک

-منظورت چیست خره

-بی ادب به من می گی خر

- نه پس من خرم من شرکم تو خر

- از اون لحاظ بله از اون لحاظ

ناگهان آن ها چیزی دیدن که دهنش کف کرد.

خره گفت مراسم راببین هر کس که بخاد می تونه بره و حرف بزنه

- باشه فقط مسواک بزن دهنت بو می ده لاغری خلی پس در نتیجه آبرومون می ره

من که رفتم

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 20:53  توسط سینا  | 

بتمن قسمت آخر


رابین با بتمن دوست شده بود آن ها تلاش می کردن کسی که  

به همه چیز تبدیل می شه را پیدا کنن و او را بکشن تا این که روزی بتمن روی ساختمانی نشسته بود

عکسی زیبابتمن یک دفعه مردی را ید او همان قاتل بود که به

همه چیز تبدیل می شه رابین به بتمن گهن اوناهاش باید بکشیمش

بعد رابین و بتمن بهش حمله کردن و از ساختمان پایین پریدن

این تصویر batman و robin استبتمن به طور قافل گیر کنان به آن قاتل حمله کرد

اما دزد سریع سوار بر ماشینش شد و در رفت

ماشینی توپ بعد وارد ساختمانی شد بتمن و رابین هم از پنجره وارد ساختمان شد . و پرید روی دیوار و نگهبانی را کشت

اکشن و جنگی

بتمن و رابین نمی دانستند که مرکز تلفن کجاست تا به پلیس بگن ساختمان

دزدان گجاست  آخر آن ها تلفن نداشتن. برای همین از دستگاه رباتیک خود استفاده کردن و با دست گاه کنتنل خفاش رباتیک را از زیر در رد کردن تا ببینن پشت در تلفنی است یا نه

خفاش رباتیک

بتمن موبایلی در جیب خود پیدا کرد و به پلیس زنگ زد

خلاصه (((( پلیس ها ساختمان را به بتمن هدیه دادن و مردی که به همه چیز تبدیل می شه را کشتن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 19:14  توسط سینا  | 

شرک-قسمت اول

 

روزی روزگاری در جنگلی غولی سبز رنگ زندگی میکرد و اوایل همه از او میترسیدند اما بعد از مدتی

همه به این نتیجه رسیده بودند او غولی مهربان است. در یکی از این روز ها که شرک در حال قدم زدن

در جنگل بود ناگهان گربه زیرکی به او حمله برد اما شرک او را شکست داد و گربه چهرا ای معصومانه ای

از خود نشان داد.

   و شرک او را بخشید و با هم دوست شدند.

همچنین او پس از مدتی با یک خر هم رفیق شد...........

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 21:46  توسط سینا  | 

سخن رانی

جدول نظر های دیگران که به جنگ ها و جنگ جویان نظر دادن از 100 درصد

مادربرادرخاله مهنابشایاندیگران از1000 نفر
94درصد43درصد69درصد51درصد832 درصد
اگر می خوا هید داستانی هم بگویید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 18:25  توسط سینا  | 

بتمن5

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

رابین گفت خیلخب ول گکس یا ویلگکس بظار کارم را تموم کنم.

ویلگکس گفت نمی دونم چرا آدم ها بدون هقوق و چیزی می خوان سوپر بازی در بیارن.

ناگهان ویلگکس قولی شد و مرد آتیشی تبدیل به انسانی به ظاهر هیولای دم دار شد.

-بعد گفت وقتش شده کتکنشونش

-حالا این جا رو ببین

بعد با صورعتی برابر با جت کتکی به ویلگکس زد

و بعد ویلگکس را کشت. بعد سوسمار به ظاهر هیولای دم دار به ظاهر اسان گفت اسم من سوسمار است

و اون یکی چهار دست است .

و اون یکی هم مرد نامری که هنوز شما ندیدیدش.

و اون یکی هم ملخ فضایی

و اون یکی هم مرد آنیشی

بعدا بقیشون هم بهتون می گم راستی از شما که کمکم کردین ممنونم.

بتمن گفت چاکریم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 14:43  توسط سینا  | 

بتمن قسمت4

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

بتمن شایه ی هایی در مورده هیولایی شنیده بود که انسانی را خورده او به محلی رفت که هیولا آن مرد را خورده

بتمن با خود گفت دزد همیشه به حادسه بر می گرده ناگهان هیولا یی را دید کهدیواری را خورد کرده و وارد

جیی شده او سری به دیوار نگاه کرد و نزدیکش شد.

بتمن سریع به هیولای به ظاهر ملخ نگاه کرد.

او تا خواست به ملخ حمله دید که دارد با خودش می گوید

بااید اون هیولا که با   احتمال زیاد می خواهد من را بد نام کند را پیدا کنم

ناگهان کسی گفت دقیقا و اون کس ویلگکس است رییس فضایی ها .

حالا بگو موجود فضایی چرا برده ی من نمی شی و در زمین زندگی می کنی تو خیلی قوی هستی

ناراحت نشو ببین من فقط نمی خواستم با این کار تو را به این بکشونم

ملخ گفت تو می خوای کره ی زمین را نابود کنی واسه همین من یا رات نمی شم بلکه با تو می جنگم.

بتمن که متوجه ماجرا شد خود را نشان داد و گفت من یارتمبیا حال این را بگیریم .

ویلگکس گفت یک فرصت دیگر داری ملخ. ملخ گفت اختلاد ممنوع بیا کتک بخور. ناگهان ملخ فضایی

تبدیل مردی با چهار دست شد و با مشت رفت تو صورت ویلگکس

اما ویلگکس لایی داد

و  دو یارش را صدا کرد. تا مرد چهار دست فضایی را بکشد . مرد چهار دست گفت باید تبدیل به سگ وحشی شود

زود باش لعنتی نمی شه . بتمن گفت تو سیعت را بکن شاید من هم تونستم دخلش را بیارم

بگی که اومد

یک از آن ها شد یک شکل دیگر و لایی داد اما دیگری مرد. بتمن گفت همه ی فضایی ها انقدر راحت تغییر

شکل می دن. مرد چهار دست گفت آره اما اگر زیاد کنن مثل من سیستم تقوییتی بی ای

زعیف شده و فرکانس ها زعیف دریافت شده و در نتیجه فکانس ها یا دریافت نمی شن یا یک چیز دیگر می شن. هی موفق شدم تغیر کنم نه این که مرد آتیشی

ولی بازم خوب است خیلخب

ویلگکس با اون یکی یارت خدافسی کن.

حالا وقت خود ویلگکس است.

ناگهان رابین وارد مرکه می شود و می گوید ببخشید که تماشا می کردم.


بتمن گفت تو به همین زودی از بیمارستاد بیرون آمدی

ادامه دارد....


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 20:28  توسط سینا  | 

بتمن قسمن2

بالای سا ختمانی نشسته بود

ناگهان قهرمانی را دید که مثل او دارد می جنگد


((( این یک عکس فیلمی  است)))

بتمن پرید که نجاتش دهد. اما دید که دشمنش همانی است که به همه چیز تبدیل می شه

او فهمید که او نمرده و بمب را از خود جدا کرده برای همین سریع به کمکش اومد

و به آن قهرمان گفت تو با دزد بدی داری می جنگی نا گهان چند نفر از هر طرف بتمن را ماسره کردن

دوست  رابین گفت جس نگیر تعدادشون کمه هه هه هه هه

بتمن گفت هه هه می خوان با 5 یا 6 نفر ما را بکشن ناگهان قولی پرید تو هوا و بتمن هم پرید

و خواستن تو هوا یک دیگر را بکشند اما قول لاایی داد


بعد قول افتاد روی دوست بتمن اما وقتی از روش بلند شد چاقوی توی دلش خورده بود

بتمن داد زد نه نه نههههههه

بتمن سریع دکمه ای روی کبربندش زد و ماشینش را جلویش آورد

بتمن سوار ماشینش شد و از میان دزدان در رفت

و رفت به بیمارستان و دوستش را آن جا گذاشت و رفت خانه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 7:35  توسط سینا  | 

عکس های بتمن

 این های عکس های بتمن هستن .اما اگر بچه ای دوست دارد بازی آن را کند می تواند روی عکسش کلیک کند

1Batman 3 عکسی زیبا *******************************************************

2-

Batman Skycreeper   عکسی زیبا

*************************************************************

3-Batman vs freeze عکسی زیبا

*************************************************************

این ها که زیر هستن دیگر بازی نیستن و فقط عکس هستن و شاید به زودی در داستان بیان

**********************************************************

1-

2-

3-



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 20:53  توسط سینا  | 

بتمن

روزی بتمن در ساختمانی نشسته بود که صدای جیغی شنید

سریع سوار بر متر خود شد و به آن جا رفت

بعد وارد ساختمان شد اما چیزی ندید

او خیلی گیچ شد چون دید صدا از همین جا بود

ناگهان کسی را دید بمبی به آن پرت کرد و بمب به بدن آن چسبید. بتمن فهمید که برایش

تله گذاشته بودن پس سوار متور خود شد و فرار کرد. ناگاهان آن مرد چون می دانست تا 5 دقیقه ی دیگر بمب با خودش منفجر می شود یک شکل دیگر شد و با سرعت زیادی زد دنبال متور بتمن

بتمن گفت تو همان مردی هستی که به همچی تبدیل می شه.ناگهان مرد گفت دقیقا من از

بچگی ارسی این قدرت را دارم ولی بعضی وقت ها بدون این که من بخام . ناگهان مرد شکل دیگری شد

و بتمن سریع یقه ی اون را گرفت و گفت حالا راحت می شه زدت

بعد سریع او را خفه کرد و دکمه ای روی کبر بندش زد و ماشینش به طور خود کار جلوی آن آمد و صدای

ازش آمد سیستم رانندگی خودکار روشن است. بتمن متورش را توی ماشین انداخت و خود سوارش  شد

و ماشین را روشن و شروع به حرکت کرد.

ادامه دارد........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 19:7  توسط سینا  | 

شبه سیاه قسمت 6 (قسمت آخر)

دوجین لایی داد و سوار بر اسب شد و فرار کرد یاران جومونگ با خودش دوجین را دنبال کردن تا این که گمش

کردن

بعد به شهر خود برگشتند . و تا رسیدن یوری به آنان گفت جاسوسان ما در جلبن دیدن دوجین

با پادشاه جلبن ملا قاتی داشته و با جلبن هم دست شده که کشور ما را از بین ببرد جومونگ

همان سانیه به جلبن با ارتشی حمله کرد

جومونگ به جلبن رسید و جنگی در بر گرفت

و بعد تمام شدن جنگ جومونگ فرمانروای یک کشور شد و یوری فرمانروای یک کشور جدا یعنی

جومونگ فرمانروای جلبن و یوری فرمانروای کشورشان . که نامش را جدیدا گذاشته بود

حاکم جنگ . جومونگ به یوری گفت پدر می توانم آمار کشورم را بگویم . ببینید شهر ما

1 تاجر پول دار دارد . 1000 گدا و 661 جلاد و 34 مگس کش 7662349 که از ترس زناشون بنا شدن

832563278 نفر هم بی شور و 3323456828 بی کار

یوری  گفت دوجین واقعا پیش چه کسه خوبی برای انتقام رفته بوده هه هه هه هه هه هه هه


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 18:18  توسط سینا  | 

شبه سیاه قسمت 5

دوجین گفت یادت نمی یاد تو جایزه ی بهترین جنگجوی جهان را به اون دادی و در همین حال مادر جومونگ از خواب بیدار شد و گفت اون دیگه کیه.

شورش آبيارwww.kurdiran.com

ناگهان دوجین گفت باید این کار را بکنم تا انتقام بگیرم

بعد سریع به مادر جومونگ حمله کرد اما سریع سربازان نگهبان وارد اتاق شدن و با تیرکمان دوجین را کشتند

ادامه دارد.....................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 13:19  توسط سینا  | 

شبه سیاه قسمت چهار

جومونگ در حالی که دنبال دوجین می رفت یاد قدیمی هایش افتاد که با دوجین دوست بود و در آموزش های سختی که برای خودش هم سخت بود و برای دوجین سخت نبود افتاد که چه زجری داشتند می کشیدند

رئیسشون اجازه میده یکم استراحت کنن و اون دوتا هم میرن.و کم کم همه میان.البته در آخر مارو و دوستش که اونو کول کرده و داره میاره. موهیول از دوجین میپرسه بازم باید از اینکارا بکنیم که دوجی

در همین حال که دنبال دوجین می دویدخورد زمین با اسب و بیهوش شد و وقتی چشمانش را باز کرد خود را در قلعه اش دید پدرش به او گفت شبه سیاه نابود شد اما دوجین فرار کرد درکت می کنم دوجین یک آدم

نامرد است


جومونگ گفت بله قربانمی دانم راستی لطفا یار هایی در اختیارم بگذارید نا آن نامرد را بکشم .

ناگاهن کسی وارد اتاق شد و گفت سرورم نگهبانان کاخ کشته شدن.

بعد سریع جومونگرفت به بیرون از اتاق تا دشمن را پیدا کند.

ناگهان تصمیم گرفت این مظو را به مادرش بگوید اما تا وارد اتاق مادرش شد دوجین را دیدو گفت دوجین!

بعد دو جین گفت تو به من خانت کردی و من برای همین اینجام

جومونگ گفا  چی داری در مورد چی حرف می زنی

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 14:13  توسط سینا  | 

شبه سیاه قسمت3

جومونگ نمی دانست باید چه کند برای همین با یک پرش از روی یاران دشمن پرید و با یارانش

به یاران دوجین که با او داشتند فرار می کردند حمله کردند


جومونگ - www.emperorsea.com

و یاران دشمن را کشتند. بعدجومونگ به دوجین حمله کرد .

در همین حال فرمانده ی ما رو در رو با فرمانده ی دشمن شد

جومونگ - www.emperorsea.com

ناگهان جومونگ به دوجین گفت از تو انتظار نداشتم. دوججین گفت باید با من بجنگی چون تو به من خیانت

کردی. جومونگ گفت کدوم خیانت ................

ناگهان مه آمد و کسی نتوانست چیزی ببیند اما جومونگ سوار بر اسب شد و در حالی که هیچ چیز نمی دید

دنبال صدای پای دویدن دوجین رفت با تمام سورعت

www.jumong.veb.ir::::جومونگ


ادامه دارد..............

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 7:21  توسط سینا  | 

شبه سیاه قسمت دوم

جومونگ به پدرش یعنی باداسگار که پادشاه شهر کریس است گفت پدر خبری دارم شبه سیاه..........

بعد جومونگ کل ماجرا گفت پدر جومونگ به جومونگ گفت پس باید نگهبانان را دوبرابر کنیم به تو اجازه می دم

بی به پشت کوه های شمالی بری و با سربازات شبه سیاه را بکشی

بعد جومونگ همین کار را کرد وو از کوهشمالی بالا رفت تا به سخره ای رسید و روی آت وایساد و با تیر کمانش

یک شبه را حدف گرفت

گالری عکس جومونگ

و او را کشت و با یارانش به بالای کوه رفت و با یاراش روی کوه جنگی ساخت. جنگی 

که برد جومونگ حتمی بود

سرانجام جنگجویی که مهارت بی نزیری داشت را جومونگ دید که دارد فرار می کند

جومونگ او را شناخت او یکی از سربازانش بود که مهاتش با خودش هم رقابت می کرد .

جومونگ باورش نشد که بهترین شاگردش یار دشمن باشد.جومونگ سریع زد دنبال شاگرد قدیمیش

او به سرعت دنبال او زد تا این که دید ارتشی از شبه سیاه ماسرش کردن و بعضی با شاگرد قدیمی

جومونگ یعنی دوجین فرار می کردند. جومونگ نمی دانست باید چه کار کند چون ماسره شده بود

ادامه دارد........






+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 15:32  توسط سینا  | 

شبه سیاه قسمت اول

سال ها پیش انسان هایی به نام شبه سیاه سیع می کردند با حمله به کشور گانگستر

فرمانروای آن جا شن. اما ارتش آن ها کم بود برای همین یا از قلعه دزدی می کردند تا منابه ی

دشمن کم شود و سرانجام نابود شود . یا قلات دشمن را می دزدیندند تا از گرسنگی بمی رن. روزی

شبه سیاه به یکی از مردمان شهر کریس گفت می خواهی یار شبه سیاه شوی. کریس جایی است که قصر کشور گانگستر

در آن است . مرد گفت من این کار را نمی کنم. بعد شبه سیاه او را کشت و در رفت ولی تا خواست در برود

دزدی آمد و او را کشت و خود پول ها را برداشت. ناگهان پسر پادشاه دزد را دید و گفت

دزد که از دزد بزنه دیگه نوبر ولی این بار نمی تونه نو بر بازی در بیاره بعد تیر کمان خود را در آورد

جومونگ عکس سوسانو

و گفت جومونگ  این اسم رو یادت باشد در آن دنیا که وقتت در این دنیا تمام است.

بعد کمان خود راها کرد و دشمن را کشت .

ادامه دارد..........



+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 14:54  توسط سینا  | 

شبه سیاه

به زودی داستان  شبه سیاه را پخش می کنیم .........................
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 13:55  توسط سینا  | 

فروشگاه بازی فکری- جنگی و.........

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 14:37  توسط سینا  | 

فروشگاه 4

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 13:57  توسط سینا  | 

فروشگاه 3

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 20:33  توسط سینا  | 

بازی های شروشگاه 2

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 20:3  توسط سینا  | 

به فروشگاه آنلاین من خوش آمدید

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 18:22  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 14

یوگی گفت چه بد ولی یارت قوی که نیست .. هست ولی کارت مرد را اگر با کارت قدرت دو برابر مخلوط کنم

کارت  مرگ به وجود می یاید .مرد گفت نمی تونی به خاطر کار من این کار را کنی . یوگی گفت نه تو دستم می تونم . ایول تونستم کارت مرگ بیا تو بازی

حالا من باید با یارام هر دو به یارت حمله کنم اگر این کار را کنم چون کارت مرگ را در بازی آوردم و تو

کارتی نداری من می برم . افسونگر سیاه حمله

Yugioh Card Game Single Holographic Ultra Rare Shonen JUMP Promo Obelisk the Tormentor

شوالیه ی سزار تو هم حمله کن

ایول مرد قول خشکله

هه هه من بردم آقا و اولین قهرمان جهان تو جدول دنیا شدم نباید بازی را قبول می کردی

***********************************************************************

قسمت بعدی با نظر شما یا تمام یا ادامه پیدا می کند محلت شما تا فردا ساعت

دوی بعد از ظهر است

*******************************************************************

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 17:58  توسط سینا  |