جنگ ها و جنگجویان

داستان های اکشن

افسانه ی یوگی قسمت 14

یوگی گفت چه بد ولی یارت قوی که نیست .. هست ولی کارت مرد را اگر با کارت قدرت دو برابر مخلوط کنم

کارت  مرگ به وجود می یاید .مرد گفت نمی تونی به خاطر کار من این کار را کنی . یوگی گفت نه تو دستم می تونم . ایول تونستم کارت مرگ بیا تو بازی

حالا من باید با یارام هر دو به یارت حمله کنم اگر این کار را کنم چون کارت مرگ را در بازی آوردم و تو

کارتی نداری من می برم . افسونگر سیاه حمله

Yugioh Card Game Single Holographic Ultra Rare Shonen JUMP Promo Obelisk the Tormentor

شوالیه ی سزار تو هم حمله کن

ایول مرد قول خشکله

هه هه من بردم آقا و اولین قهرمان جهان تو جدول دنیا شدم نباید بازی را قبول می کردی

***********************************************************************

قسمت بعدی با نظر شما یا تمام یا ادامه پیدا می کند محلت شما تا فردا ساعت

دوی بعد از ظهر است

*******************************************************************

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 17:58  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 13

یوگسی از ساختمان خارج شد بعد به ساختمان یو گارو رفت و به یوگی تبدیل شد و به کسی گفت

تو جز قهرمانان جهانی من هم هستم می خوام با تو مبارزه کنم

مرد گفت باشه اول من این کارتم را می یارم .

یوگی گفت نه این کارت باعث می شه تمام کارت های جادویی من تا آخر بازی خاموش شن

ولی افسونگر جادویی نیست می تونم بیارمش افسونگر سیاه بیا تو بازی

Yugioh Card Game Single Holographic Ultra Rare Shonen JUMP Promo Obelisk the Tormentor

یوگی گفت حمله کن 

Yugioh Card Game Single Holographic Ultra Rare Shonen JUMP Promo Obelisk the Tormentor

یوگی گفت امتیاز تو شد 400 تا حالا بیا به بازی شوالیه ی سزار

حالا تو یک یار از من عقبی تازه یارای من با هم مخلوط شوید کارتی بسازید .

مرد گفت قدرت های جادویی خاموش است تو نمی تونی خیلخب نوبت من است.

ادامه دارد .............................

*********************************************************

حتما قسمت بعدی را ببین

*******************************************************

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 10:33  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 11

روزی یوگسی گفت یوگی پدر بزرگ مریض است با مهارتت او را به بیمارستان ببر زود باش .

یگی سریع به جسم یوگسی آمد به به پیش پدر بزرگ رفت و دید که دارد می میرد



یوگی سزیع او را به بیمارستان رساند اما چند روزی بعد به یوگسی گفتن پدر بزرگت تا 10 روزی

باید در بیمارستان بماند . یوگسی خیلی ناراحت به خانه برگشت اما وسط را ه شد

یوگی . یوگی گفت وقتی من ناراحتم می یام تو بدنت ولی خدا کنه حالش خوب باشه

یوگسی گفت مهم نیست راستی جدیدن یک کارت گرفتم یعنی خریدم تو کیفم است ببین




Yugioh Card Game Single Holographic Ultra Rare Shonen JUMP Promo Obelisk the Tormentor

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 21:31  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 10

یوگی گفت حالا وقتشه به باخت خود اعطراف کنی آقا . اگر هم نمی خوای این کارت را بگیر

کارت اژدهای چشم آبی باورت نمی شه که در برابر  کارتی که در هیچ نیروی جادویی

هیچ کس و کسی کوچک نیست و قدرت حمله و دفاش باور نکردنی است.

آقا گفت  هه هه . این کارت را می ندازم تا به فهمی کارتت چه قدر قوی است

فدرت برابر است می بینی کارت اژدهای چشم قرمز خیلی بهتر از کارت تو است .

یوگی گفت هه بی دقتی تو ضیحات را ندیدی قدرت حمله و دفاع من با تمر کز رویشان در حمله و دفاع زیاد می شه بهد قول می دم با تمرکز روش بهد حمله می کنم اژدها حمله کن

دیدی کارت من کارتت را نابود کرد حالا کارت شوالیه ی سزار که در بازی آوردم را می یارم بگیر

حالا نوبت تو است چی می یاری. مرد گفت این را

یوگی گفت هه شاید قوی باشه ولی من با دو تا یارم بهش حمله می کنم .

حالا تو حمله کن

ایول یارت مرد و امتیازت به سفر رسید ناگهان یوگی از ساختمان آن مرد خارج شد و پولی گرفت .

یوگسی به یوگی گفت تو مثل برادرمنی رفیق جونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 20:12  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 8

یوگی گفت افسونگر نابودش کن

یوگی گفت با این حمله 20 امتیاز از دست دادی اما چون کارت نداشتی بقیه ی امتیازات هم از بین

رفت. کارت مرگ ممنونم تو تمام کارت های اون را از بین بردی .

بعد یوگسی به جسمش برگشت و به خانه آود و به پدر بزرگش گفت سلام

پدر بزرگ گفت این ها تو تلوزیون هستن . منظورم بهترین قهرمانان جهان

تو هم توشونی

yu-gi-oh-animated-gif-24

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 14:50  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 7

کایبا گفت افسانه ی یوگی حمله کن .

یوگی گفت افسونگر سیاه بیا تو میدون

یوگی گفت این کارت نیرویی دارد که نمیشه بهش حمله کرد .

کایبا گفت ولی تو توضیحاتش که نیست که هم چین قدرتی دارد

یوگی گفت منظورم اینه که اگر با این کارت ترکیبش کنم . کارت  هیگنوتیز

کارت هیگنوتیز تا کسی را ببیند که می خوا هد به هش حمله کند او را هیگنوتیز می کند

کایبا گفت باید این کارت را بیارم تا......... نه این کارت بهتر است . آره کارت سوزان


یوگی گفت فکر کنم این کارت آره قدرت حملش زیاد است اما با این کارت سفر

می شه . کارت مرگ

کایبا گفت این همون کلکی که به آن مرد زدی و باعث شد انسراف بده

یوگی گفت نه اون شمشیر آبی بود من صبر کردم تا کارت مرد و کارت قدرت دو برابر را در

هین بازی کردن پیدا کنم و با هم ترکیبشون کنم. تا یک کارت جادویی به وجود بیاید

این کارت نه فقط قدرت حمله بلکه تمام کارت هایی که تو دستت است

نابود می شه به جز کارتی که تو بازی است ولی نگارن نباش

افسونگر بهش حمله کن

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 13:47  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 6

یوگی که پشسری معروف شده بود . تصمیم گرفت به شهرتش ادامه دهد

پدر بزرگ یوگسی به اون گفت عکس تو  توی تلوزیون است ببین 

کارتن زیبای افسانه یوگی 4( اورجینال )

پدر بزرگ گفت تو یک جادوگری یوگسی می گوید من می خوام با کایبا مبارزه کنم همون قهرمان معروف را می گویم .

فردای آن روز .................

پدر بزرگ گفت این هم ساختمانش رسیدید . چند دقیقه بعد

یوگی گفت سلام کایبا

یوگی می گوید می خوای با هم بازی کنیم . کایبا گفت باشه به شرتی که تبدیل به آدم بزرگ شی

یوگسی می گوید زود باش یویگی .

ناگهان یوگی می آید در بدن یوگسی

یوگی گفت بازی شروع شد.






+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 14:16  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 5

یوگی گفت تو با کارت مرگ گیر افتادی چون ویروسی شدن

ناگهان یوگی گفت این کارت را بگیر

خیلخب این کارت که چیزی نیست یار من حمله کن

یوگی گفت کارت تو ویروسی شده و نمی تواند حمله کند کارت مرگ من باعث باخت تو شده

مرد گفت تو یک بچه ی باورنکردنی هستی اول که یک شکل دیگه شدی بعد هم حرفه ای شدی

تو جنی

یوگی گفت به بازی ادامه بده یار من حمله

یار من با گلوله هاش همه ی کارت های تو را نابود کرد قدرت دفای آآن ها به دلیل کارت مرگ تقسیم بر 5

شده و درزم هر دور 100 تا از کارت های توی دست تو ویروسی می شن .

مرد گفت من به باختم قبول می کنم تو بردی

پدر بزرگ می گوید بازی تو توی تلوزیون داشت پخش می شد . یوگی گفت یعنی بازی به زور شما

هم داشت پخش می شد .پدر بزرگ گفت آره ناگهان یوگی دوباره بچه شد

پدر بزرگ گفت چی شد تو جادوگری یوگسی گفت بعدا بهد می گم

ناگهان یوگی توانست ظاهر شود یوگی گفت هی تو من را می بینی

یوگسی گفت آره چه طور از توی قلبم اومدی بیرون .

پدر بزرگ گفت داری با کی حرف می زنی من راگیج کردی

یوگی گفت خیلی از دیدنت تو خشحالم قبلا فقط صدایت را می شنیدم 

یوگی گفت راستیمن روزی اول صدا داشتم روز بعد آمدم تو بدنت امروز هم که این

بهد قول می دم روزی مردم من را ببینن

ادامه دارد....






+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 13:46  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت4

 این

کارت را بگیر

مرد گفت لعنتی ولی این کارت می تونه دفام را قوی تر کنه 

یوگی گفت حالا این حرکت را بگیر  ....... کارت مرگ

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 20:28  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 3

روزی یوگی به مغازه ی پدر بزرگش رفت اما دید مامورانی اون را در ماشینی انداختن.

یوگی گفت باید بیام توی بدنت . ناگهان سریع یوگی پرید روی ساختمان و ماشین را تقیب کرد تا این که

ماشین وارد ساختمانی شد و یوگی از هوا کش وارد ساختمان شدو از پله ها بالا رفت و دید کسی

دارد به زور با پدر بزرگش دوئل هیولا ها می کند.

و می بازد . یوگی سریع می یاد و می گوید ای نامرد با من به جای اون بازی کن .

مرد می گوید من می خوام با یک حرفه ای به زور بازی کنم تا بزرگ ترین قهرمان دنیا بشم .

حالا با این کارت اون را شکست می دم ......... پدر بزرگ گفت نه

یوگی سریع به مرد می گوید با من بازی کن اگه فکر می کنی بچم . مرد می گوید بچه برو

یوگی می گه اگر من بچم می تونم قدم را زیاد کنم

مرد می گوید چی شد تو چند ساله شدی .

یوگی می گه نترس بیا بازی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 20:15  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی قسمت 2

یوگسی خیلی تعجب کرده بود. یوگسی یک دوست خوب پیدا کرده بود که با آن درد و دل کند روزی یوگسی

در راه برگشت از مدرسه همان کسی را دید که  دیروز شکستش داده بود .

آن پسر سریع زد تو دهن یوگسی . ناگهان یوگی رفت تو بدن یوگسی و بعد

یوگی پرید در هوا و یک لغت خوابوند تو دماغ یارو . به طوری که مهارتش در حد افسانه هابود

یوگسی به جسمش برگشت و از یوگی پرسید تو چه طوری این کار را کردی

یوگی گفت : ((  من از چند سال پیش آمدم و مهارت گاداوار را به ارٍدارم زیاد چیزی یادم نمی یاد تو این سفر

نصف حافظم رفته راستی برو تو مسابقات دوئل هیولا ها من کمکت می کنم .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:36  توسط سینا  | 

افسانه ی یوگی

روزی یوگی یعنی پسر گاداوار در خواب مرد و روحش به آینده سفر کرد و در این راه تنها چیزی که در حافظه ی

یوگی موند این بود که پادشاه شهر گاداوار است اون در روه پسر بچه بزرگ شد .

اون بچه به بازی جنگ هیولا ها علاقه داشت . روزی یوگی خواست در این بازی با کسی

بازی کند . وسط بازی یوگی که توی روه آن پسر بچه یعنی یوگسی بود. فهمید که می تواند با

یوگسی حرف بزند . یوگسی گفت بیا جلو گوگولی با این حرکت کارت تموم . ناگهان

رقیبش حرکتی کرد که یوگسی ضعیف شد . ناگهان یوگسی از توی دلش شنید جنگجوی بزرگ را بیار

قوی تر است . ناگهان یوگسی تعجب کرد . اما چیزی نگفت ناگهان حس عجیبی پیدا کرد تا این روح شد و

داد زد جسمم کو اما فقط یوگی شنید . یوگی خودش را به آن راه زد و

جنگجویش  را آورد 

بعد گفت من بودم خدافظ عصای جنگجوم تو رو تلسم کرد .

بعد سری رفت به طبقه ی پایین . صدایی از دلش شنید تو کی هستی

ناگهان یوگسی رفت توی جسمش . یوگی از توی دلش بهش گفت یادت باشه هر وقت دوئل داری

روحم می رود تو روحت و از این چیز ها

ادامه دارد .....................

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 16:10  توسط سینا  |